چه خوشبختی تو ای دریا
مداوم می کشی دست نوازش را
تو روی صورت ساحل
نمی دانی که بر ساحل، غریب خسته ای تنها
به دور از عشق ، دور از خانه ، دور از آن محبّت ها
تو را بیند که هردم سینه ریزی را
به دور گردن ساحل می آویزی
: گردد و با هر موج در فکرش چنین تکرار می
(( از اینجا تا به سوی خانه آنها
دو صد فرسنگ می باید ز راه خویش برگردی
نداری تحفه ای با خود ، قبولت می کند آیا ؟ ))
چنین می گوید او با تو :
(( چه خوشبختی تو ای دریا ،غم دوری نمی بینی
همیشه می گذاری سر ، به روی سینه ساحل))
سپس آرام همچون کشتی بشکسته ای تنها به سویت می خرامد او
و با دستی که دارد حسرت آغوش گرمی را
به شن ها می دهد طرحی
سپس نام نگارش روی شن ها نقش می بندد
زبس مستانه دستانت به دور گردن ساحل به رقص خویش مشغولی ، نمی بینی
تو می شویی ز لوح ماسه ها نام نگارش را
و با خشمی چنین او باز می گوید:
(( تو آیا هیچ می دانی چرا عاشق ترم من از تو ای دریا؟))
(( اگر سنگی ببینی مانده بر ساحل
تو هرجایی که معشوقت ،ز خود دلگیر می بینی
چنان موجی تو می کوبی که وامی پاشد او آسان
ولی گر نازنین من زمن رویش بگرداند
من اینجا خود شکستن پیش می گیرم))
چه توفانی به پا کردی تو ای در یا
در آن روزی که ترسیدی بگیرند از تو ساحل را
ولی افسوس ، این عاشق که بر ساحل پریشان ، می رود آرام
اگر روزی قضا از او بگیرد آنچه را باید ببخشاید
بجز خود را به توفان درون هر گز نخواهد کشت
و بنشیند به روی ساحل گرم و چنین آواز می خواند:
(( بزن موجی بشوی از من تمام غصّه هایم را
بزن دریا که می سوزم بزن دریا که می سازم))
و چشم خویش می بندد
چنان قویی که بر ساحل سراغ از مرگ می گیرد
چنان در فکر می گردد که گویی در میان فکر و رویا غرقه خواهد شد
: (( که گر روزی بر این ساحل کنار یار بنشینم چه خواهد شد ؟
همین باد ملایم نیز خواهد بود
و بی شک ماسه ها هم مثل الان گرم می ماند
و چون شب هم بیاید بی گمان آن شب
ز خیل اختران یک دانه هم کمتر نخواهد شد
ونه ، موجی از این دریا نمی میرد و یا موج جدیدی جان نمی گیرد ))
خداوندا؛ چه خواهد شد اگر روزی بر این ساحل کنار یار بنشیند ؟
و با خود اینچنین تکرار می دارد :
((خدایا عهد می بندم ، و آن عهدی که زیر پای نگذارم
تعهّد می دهم باد از گذر کردن نمی ماند
تن شن ها به خود سردی نمی گیرد
و حتّی اختری کمتر نمی گردد و موجی هم نمی میرد
و از ملک جهانت ذره ای کم هم نمی گردد ؛ اگر من با نگار خویش بنشینم))
چه خوش بختی تو ای دریا
که دائم دست در دست نگار خویش می گیری
دعا کن این غریب خسته بر ساحل
خداوندش چنینش سرنوشتی هدیه فرماید
و باز او ، اینچنین می گفت :
(( خداوندا چنانم کن که من دریا و او هم ساحلم باشد
چنانش کن که همچون یک جزیره ، در میان قلب من باشد
که بگذارم چونان امواج پر جوشش ، ز هر سویی به روی دامنش سر را ))
من ــ راوی ــ چنین گویم :
((خداوندا چه زیبا گفت راز دل به تو این عاشق شیدا ))
تو هم با من دعا کن اینچنین دریا : (( که یا رب ، آنچنان فرما))
13/ خرداد / 1386
مجید صادقی
مداوم می کشی دست نوازش را
تو روی صورت ساحل
نمی دانی که بر ساحل، غریب خسته ای تنها
به دور از عشق ، دور از خانه ، دور از آن محبّت ها
تو را بیند که هردم سینه ریزی را
به دور گردن ساحل می آویزی
: گردد و با هر موج در فکرش چنین تکرار می
(( از اینجا تا به سوی خانه آنها
دو صد فرسنگ می باید ز راه خویش برگردی
نداری تحفه ای با خود ، قبولت می کند آیا ؟ ))
چنین می گوید او با تو :
(( چه خوشبختی تو ای دریا ،غم دوری نمی بینی
همیشه می گذاری سر ، به روی سینه ساحل))
سپس آرام همچون کشتی بشکسته ای تنها به سویت می خرامد او
و با دستی که دارد حسرت آغوش گرمی را
به شن ها می دهد طرحی
سپس نام نگارش روی شن ها نقش می بندد
زبس مستانه دستانت به دور گردن ساحل به رقص خویش مشغولی ، نمی بینی
تو می شویی ز لوح ماسه ها نام نگارش را
و با خشمی چنین او باز می گوید:
(( تو آیا هیچ می دانی چرا عاشق ترم من از تو ای دریا؟))
(( اگر سنگی ببینی مانده بر ساحل
تو هرجایی که معشوقت ،ز خود دلگیر می بینی
چنان موجی تو می کوبی که وامی پاشد او آسان
ولی گر نازنین من زمن رویش بگرداند
من اینجا خود شکستن پیش می گیرم))
چه توفانی به پا کردی تو ای در یا
در آن روزی که ترسیدی بگیرند از تو ساحل را
ولی افسوس ، این عاشق که بر ساحل پریشان ، می رود آرام
اگر روزی قضا از او بگیرد آنچه را باید ببخشاید
بجز خود را به توفان درون هر گز نخواهد کشت
و بنشیند به روی ساحل گرم و چنین آواز می خواند:
(( بزن موجی بشوی از من تمام غصّه هایم را
بزن دریا که می سوزم بزن دریا که می سازم))
و چشم خویش می بندد
چنان قویی که بر ساحل سراغ از مرگ می گیرد
چنان در فکر می گردد که گویی در میان فکر و رویا غرقه خواهد شد
: (( که گر روزی بر این ساحل کنار یار بنشینم چه خواهد شد ؟
همین باد ملایم نیز خواهد بود
و بی شک ماسه ها هم مثل الان گرم می ماند
و چون شب هم بیاید بی گمان آن شب
ز خیل اختران یک دانه هم کمتر نخواهد شد
ونه ، موجی از این دریا نمی میرد و یا موج جدیدی جان نمی گیرد ))
خداوندا؛ چه خواهد شد اگر روزی بر این ساحل کنار یار بنشیند ؟
و با خود اینچنین تکرار می دارد :
((خدایا عهد می بندم ، و آن عهدی که زیر پای نگذارم
تعهّد می دهم باد از گذر کردن نمی ماند
تن شن ها به خود سردی نمی گیرد
و حتّی اختری کمتر نمی گردد و موجی هم نمی میرد
و از ملک جهانت ذره ای کم هم نمی گردد ؛ اگر من با نگار خویش بنشینم))
چه خوش بختی تو ای دریا
که دائم دست در دست نگار خویش می گیری
دعا کن این غریب خسته بر ساحل
خداوندش چنینش سرنوشتی هدیه فرماید
و باز او ، اینچنین می گفت :
(( خداوندا چنانم کن که من دریا و او هم ساحلم باشد
چنانش کن که همچون یک جزیره ، در میان قلب من باشد
که بگذارم چونان امواج پر جوشش ، ز هر سویی به روی دامنش سر را ))
من ــ راوی ــ چنین گویم :
((خداوندا چه زیبا گفت راز دل به تو این عاشق شیدا ))
تو هم با من دعا کن اینچنین دریا : (( که یا رب ، آنچنان فرما))
13/ خرداد / 1386
مجید صادقی
