بلاخره درد دلم را به گوش مسئول رساندم . همینطور که غرفه های نمایشگاه را جلو می رفتم . بلندگوی نمایشگاه گفت : قابل توجه بازدید کنندگان محترم ، مدیران و مسئولین نهاد ها و ادارت و سازمان های استان در غرفه های مربوط به خود آماده پاسخگویی به سوالات شما هستند .
جلو روی من غرفه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری بود ، رفتم داخل و بعد از سلام احوال پرسی ، دکتر پورعلی ( معاون میراث فرهنگی ) استان گیلان را پیدا کردم . جوانی در حدود سی و هشت یا سی و نه سال !
غرفه شهرداری ، فرمانداری ، مسکن و شهرسازی ، اداره گاز و اقتصاد و دارایی از دست بازدید کنندگان نامه به دستی که مدیر سازمان را در فضای باز و بیرون از اتاق کارش پیدا کرده بودند ، جای سوزن انداختن نبود ولی در عوض کسی کاری به کار دکتر پور علی نداشت .
البته هر چند دقیقه کسی برای خرید تابلویی از تصویر گیلان که دکور غرفه بود البته غیر قابل فروش ، مزاحم تفکرات دکتر می شد .
چنان که دوستانم به یاد دارند از بنای تاریخی شهر تالش ، یعنی کاخ سردار امجد را در پستی در تاریخ هفتم مهر سال 90 در باره اش نوشته بودم و این که این بنا تبدیل به کانون بسیج شده و هر روز رو به ویرانی م یگذارد .
درباره چرایی و چگونگی ماجرای تملک آن بنا و مقایسه بنا هایی مثل ان از دکتر سوال کردم . همین که گفتم کاخ سردار امجد چرا ....
آهی کشید و گفت : دستت را گذاشتی روی زخم دلم !
توضیح داد که تلاش های زیادی کرده تا آن بنا را از سازمانی که آن را در تصرف خود در آورده بگیرد و به موزه ای تبدیل کند .
در مورد سایر بنا های استان توضیح داد و خبر خوشی برای مردم شهرستان ما داد که به زودی حمام چند هزار ساله کسما را از حالت زباله دانی به مکانی فرهنگی و تاریخی تبدیل خواهند کرد !
به گرمی دستش را فشردم و خدا حافظی کردم .
دکتر گفت : شما هم سعی کنید با اعمال فشار از راه هایی که می توانید ، رسانه ، نامه نگاری ، نمایندگان مجلس و نظیر آن ما را برای حفظ آثار فرهنگی و تاریخی کمک کنید .
پست مربوطه به بنای کاخ سردار امجد تالش
برچسبها: گیلان, میراث فرهنگی, کاخ سردار امجد, دکترمصطفی پور علی, موزه, فرهنگ

ولی خب گذشت و بزرگواری تو بیشتر از اشتباه من است !
می شناسمت ، اما نه کامل . . . تو دار بودن از ویژگی های همیشگی تو بوده و هست . همین دفعه آخر بود که با خنده رازی را گفتی که بعد از مدت ها دوستی هنوز من خبر نداشتم !
راستش رفیق ، تولد تو برای من روز های آخر خرداد بود . همان روز که من غریبه بودم و آمده بودم به شهر شما . . . تند اما بریده بریده و با ذهنی که انگار جای دیگر بود برایم وظایفی را که باید در عالم همکاری انجام بدهم را گفتی . البته بعد ها فهمیدم که این خوش قلبی را برای همه تازه وارد ها داری .
و به خصوص آن شب ، شبی که موقع شام خوردن بچه ها بود ! آشنا های تو زیاد بودند اما نمی دانم چه شد به غریبه ای که هیچ شوقی برای حرف زدن نداشت و ظاهرش نشان می داد که لابد از آن دردانه های عزیز داشته شده است که توی این باغ نیست ، اعتماد کردی !
نخند ، اعتماد اعتماد است ، چه کوچک و چه بزرگ ! به خصوص که تازه واردی مثل من جای رفیق گرمابه و گلستانت آمده بود آنجا سر کار !
من اگر قرار می شد تو را بیرون کنند و کسی دیگر ، جای تو را بگیرد ، شاید زیرآب تازه وارد را نمی زدم ، اما با او رفیق هم نمی شدم !
تازه اون شب بود که از آن اعتماد طنز آلود به رفاقت رسیدیم . یادش بخیر ، چند هفته دیگر ، چهار سال از آن روز خواهد گذشت !
بعد از آن روز ها دیگر به یاد ندارم بیش از یک هفته از هم بیخبر مانده باشیم ! کارهای بزرگ و کوچک زیادی را به کمک هم انجام دادیم ، سفرهای زیادی را به اتفاق هم رفتیم ، خوزستان ، تبریز ، ارومیه ، تهران (نمایشگاه کتاب سال 87 ، مشهد و سفر آخری که با هم شیراز رفتیم !
جا های مختلف شهر رشت را این روز ها تنها قدم می زنم ، کافه اردبیلی ها و دیزی سنگی روز های سرد زمستان و باغ محتشم . این دومی را گاه گاهی قدمی در آن می زنم که هنوز دوستشان دارم و روز های زیادی را در آن با هم ساعت ها به گپ و گفت نشسته ایم !
آقا محمدجواد تقوی عزیز تولدت مبارک !
برچسبها: محمدجواد تقوی, تولد, رفیق, سفر, پارک شهر, کافه اردبیلی ها

یکی از علایم توسعه یافتگی زندگی ها و مشخصه های بارز زندگی شهری ، بی توجهی مدنی است !
این به این معنی است که وقتی همسایه ات را می بینی گاهی ممکن است حتی برای سلام کردن به او توقف نکنی !
یعنی دیدن یک آشنا در خیابان باعث نمی شود مسیرت را برای حال و احوال پرسی کج کنی !
برای مثال در تهران ، صبح ، وقتی همه سر کار می روند ، دیدن یک دوست یا هم کلاسی قدیمی هیچ دلیل ندارد که کسی را متوقف کند .
یعنی شتر دیدی ، ندیدی ! یعنی اگر هم همدیگر را بشناسیم ، لزومی ندارد واکنشی نشان بدهیم . این از علایم توسعه و رشد زندگی شهری و از نشانه های تمدن است !
ممکن است شما هم این کار را کرده باشید ، وقتی برای انجام کاری عجله دارید و دوستی را در سمت دیگر خیابان می بینید و می دانید اگر او هم شما را ببیند ناچار به توقف خواهید شد و به کار مهمی که دارید نمی رسید . در نتیجه ، طوری برخورد می کنید که گویا او را ندیده اید و به راه خودتان ادامه می دهید . این یعنی بی توجهی مدنی !
برچسبها: بی توجهی, توسعه, شهرنشینی, تمدن, مدنی, عجله
منتظر باش ، متوقف نباش
تامل کن ، معطل نکن
جسور باش ، گستاخ نباش
سر سخت باش ، لج باز نباش
صبور باش ، بی خیال نباش
ساده باش ، ساده لوح نباش
بگو آره ، نگو حتما
بگو نه ، نگو هرگز
بگو برات می مونم ، نگو برات می میرم !
برچسبها: منتظر, تامل, جسور, سرسخت, صبور, ساده
به جز از اسم تو ، یک واژه ی با معنا نیست
به چه تشبیه کنم در خور شأنت باشد ؟
بی مثالی تو و مثل تو در این دنیا نیست
کار من نیست ، که در وصف تو شاعر باشم
ظرف ناچیز من ، اندازه ات ای دریا ، نیست
نیست جز تو که دلم را ببرد ، من گشتم
جز تو یاری که دلم را ببرد ، پیدا نیست
آسمان شاهد عشق من و احساس منست
که به اسم تو ، دلی مثل دلم شیدا نیست
مجیدصادقی
20/اردیبهشت/1391
برچسبها: تو, من, نیست, شاعر, مثل, دل, غزل, واژه, معنا, شرح, چشمان, دریا
وقتی می گویند «افغانی» اولین چیزی که به ذهن شما می رسد چیست ؟
کارگر های افغانی ؟ مواد مخدر ؟ طالبان ؟ القاعده ؟ بن لادن ؟ مهاجران غیر قانونی ؟ محله های پرجمعیت اما محروم و کثیف حاشیه شهر ؟
بد نیست یادتان باشد که نیمی از فرهنگمان را با افغان ها مشترکیم ، سمرقند و بخارا و هرات و کابل و .... اینها جزئی از خاک ایران بودند . هرات کمتر از دوصد و پینجاه سال پیش از ما جدا شد .
و جالب است بدانید زبان انها از لحاظ فارسی گویی ، اصیل تر از ایران است و فارسی دری بیشتر از آن که در ایران رایج باشد در افغانستان و تاجیکستان رایج است .
آنچه با شنیدن کلمه افغانی به ذهن ما می رسد نشان دهنده چگونگی نگاه و میزان اطلاع ما از این کشور است . به قول عده ای از نویسنده ها این پاره تن ایران که جدایش کرده اند .
بسیاری از افغان ها زاده ایران هستند ، بسیاری از آنها ادیبان و نویسنده های فارسی گو و فارسی نویس بزرگی هستند و برای نمونه محمد کاظمی یکی از شاعران افغان و ساکن ایران است که سالهاست در بهترین نشریان ایرانی قلم می زند !
امروز به طور اتفاقی به کتابی برخوردم که یکی از دوستانم درباره اش برایم حرف زده بود . موضوع کتاب درباره سفرنامه ای بود به افغانستان از زبان رضا امیرخوانی !
اسم این کتاب جالب که امروز در مسیر رسیدن به خانه حدود هفتاد صفحه اش را خواندم « جانستان کابلستان » است که یادمان می آورد به قول سهراب :
چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید
باید دید که افغانستان و مردم افغان تا چه اندازه مردمانی نیک نهاد هستند و پاره ای از تن ما ایرانی ها !
برچسبها: افغان, افغانی, افغانستان, رضا امیر خوانی, جانستان کابلستان, ارگر های افغانی, مواد مخدر, طالبان, القاعده, بن لادن, مهاجر, مهاجران غیر قانونی, محله های پرجمعیت, حاشیه شهر
پنج روزی هست که کوتاه نوشته های هرشبه را خط خطی می کنم به امید این که فردا چیزی بنویسم که از نوشته های شب قبل بهتر باشد .
آب برکه هیچ وقت با خودش سیب نمی آورد اما ، رودخانه ای که جاری باشد شاید از میان باغ سیبی عبور کند و یک روز در پایین دست سیب سرخی از آب بگیریم ، پس کافی است جاری باشیم و امید وار !
برچسبها: حرف, خاص, حرف خاص, نوشتن, سیب, رود, برکه





